تبليغاتX
نقطه سر خط!

نقطه سر خط!

خط آخر...کسی نمی ماند...

وقتی تو پیروز میشی من با غرور به همه میگم:

هی...اون دوست منه!

اما وقتی می بازی من کنارت میشینم و بهت میگم:

هی...من دوست توام!

+نوشته شده در 16 Jul 2008ساعت6:56 PMتوسط Igneus | |

می خواهم خانه ای محکم

پر از پنجره بنا کنم

می خواهم خانه ای رو به بخشندگی آفتاب

پر از طلوع بنا کنم

می خواهم آلاچیقی بی سقف

پر از ستاره بنا کنم
.
.
.
.
.
.
.
p.s:فعلا پول ندارم ... بی کارم که هستم ... آلاچیق ،باغچه و خانه باشه برای بعد ...
فعلا یه پنجره می سازم با یه پرده ی کاغذی...یه گل تخیلی هم کنارش...بی پولیه دیگه...

.

.

.

 خدا برایم کافیست

+نوشته شده در 12 Jul 2008ساعت2:57 PMتوسط Igneus | |

خدایا...مرا ببخش...به خاطر تمام دروغ ها...به خاطر تمام...آآآآه

+نوشته شده در 11 Jul 2008ساعت10:30 PMتوسط Igneus | |

در رویا به رهایی نشسته ام

حقیقت جاری است

در ذبح پر خشونت بره ای !!!

در تماشای جهیدن ها و بداهه ها !!!

 

 

+نوشته شده در 10 Jul 2008ساعت5:0 PMتوسط Igneus | |

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان فریب،

بساطش را پهن کرده بود و نیرنگ می‌فروخت.

مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند

و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور و حرص،‌ دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و سوء ظن و ...

هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.

بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را، بعضی‌ پاره‌ای از روحشان،

بعضی‌ها ایمانشان را، بعضی آزادگیشان

و بعضی عفت و عفافشان را

و شیطان می‌خندید و تخفیف می‌داد.

 

 

+نوشته شده در 5 Jul 2008ساعت3:58 PMتوسط Igneus | |

باد آهنگ تنهایی را مینوازد

شاخه ها میرقصند و پروانه ها میخوانند

هوا بوی نم گرفته.

به آسمان نگاه میکنم

ابرهای تیره میدوند

انگار دوباره باید مرور کنم خاطرات خاک گرفته را

هروقت که باد میوزد...

 هروقت که ابرها سایه می اندازند و افتاب میمیرد

 هروقت که پرده ی اتاقم موزون میرقصند یا شاپرکها سکوت میکنند...

 غبار دل من هم خیس میشود... سنگین میشود... دلم میگیرد

خاطرات زنده میشود

نمیدانم چه قفلی بین خاطرات من و این ابرههاست

کوله بار باد پر از تنهاییست

کاش باد نمیوزید

کاش باران نمیبارید

دل من هم نمیگرفت

این آرامش زیادی عذابم میدهد

میترسم شاید طوفان بیاید

من از طوفان بعد از آرامش و گریه ی بعد از خنده می ترسم...

View Full Size Image

+نوشته شده در 1 Jul 2008ساعت6:5 PMتوسط Igneus | |

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه
با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .

عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین
درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخم‌های پیرمرد را پانسمان
کردند. سپس به او گفتند: "باید
ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و
شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به
عکسبرداری نیست .

پرستاران از او دلیل عجله‌اش را پرسیدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم
و صبحانه را با او
می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر
دارد. چیزی را متوجه
نخواهد شد حتی مرا هم نمی‌شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه
کسی هستید، چرا هر روز صبح
برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من
که می‌دانم او چه کسی است ...!

+نوشته شده در 29 Jun 2008ساعت2:50 PMتوسط Igneus | |