|
وقتی تو پیروز میشی من با غرور به همه میگم: هی...اون دوست منه! اما وقتی می بازی من کنارت میشینم و بهت میگم: هی...من دوست توام!
می خواهم خانه ای محکم . . .
خدایا...مرا ببخش...به خاطر تمام دروغ ها...به خاطر تمام...آآآآه
در رویا به رهایی نشسته ام
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان فریب، بساطش را پهن کرده بود و نیرنگ میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور و حرص، دروغ و خیانت، جاهطلبی و سوء ظن و ... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تکهای از قلبشان را، بعضی پارهای از روحشان، بعضیها ایمانشان را، بعضی آزادگیشان و بعضی عفت و عفافشان را و شیطان میخندید و تخفیف میداد.
باد آهنگ تنهایی را مینوازد
شاخه ها میرقصند و پروانه ها میخوانند هوا بوی نم گرفته. به آسمان نگاه میکنم ابرهای تیره میدوند انگار دوباره باید مرور کنم خاطرات خاک گرفته را هروقت که باد میوزد... هروقت که ابرها سایه می اندازند و افتاب میمیرد هروقت که پرده ی اتاقم موزون میرقصند یا شاپرکها سکوت میکنند... غبار دل من هم خیس میشود... سنگین میشود... دلم میگیرد خاطرات زنده میشود نمیدانم چه قفلی بین خاطرات من و این ابرههاست کوله بار باد پر از تنهاییست کاش باد نمیوزید کاش باران نمیبارید دل من هم نمیگرفت این آرامش زیادی عذابم میدهد میترسم شاید طوفان بیاید من از طوفان بعد از آرامش و گریه ی بعد از خنده می ترسم...
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه
|
About![]()
کسی نبود،کسی نیست،شاید زندگی را دزدیده اند...
Home
|